|
نقره خطها ......
|
||
در منظری از دریا سه نقش بر موج بود که به ساحل می آمد . با اولین موج سهمگین نعش عشق به ساحل رسید . بوی نعش عشق که در ساحل پیچید زبان شیطان ٬ بامداد محشر را دست بوسید و به آوازی آرام در آن قیامت زار به نور فانوسی داستان های خون آلود عاشقانه خواند که در همه آن ها قاتل خودش بود . جسد دیگر را شناختم ٬ بوی مرطوب مرگ من انتتظار قیامت نداشت و به شهادت عشق سرداری مظلوم بود . قطعه ی ما در گورستانی باستانی بود که در آن مردانی به عشق خفته بودیم . ما بی سنگ ونام بودیم ٬ اما یکدیگر را می شناختیم و هنوز عشق را باور می کردیم .
از رمان حسد نوشته ی مسعود کیمیایی
|
|