|
نقره خطها ......
|
||
...... شروع كرد به زمزمه كردن . دستهايش را در جيب كرد . احساس كرد كه چيزي در آن هست كه قبلا نبود . آن را بيرون آورد . يا حضرت گه . دلار بود . به اندازه ي يك تپاله ي بزرگ دلار .
(( خدايا اين ديگر چيست . اينها از كجا آمده اند ؟))
(( رفقاي من اين را توي جيبت گذاشتند كه اگر احتياج پيدا كردي ....... ))
اسكناسها را شمرد و با صدايي خفه گفت :
(( ده هزار دلار ! ))
لحظه اي مبهوت ماند . تله . تله ي حقيقي .
(( ده هزار دلار . جس ، من با اين جور چيزها نمي توانم زندگي كنم . نه شوخي نمي كنم . مرا چه به اين پولها ؟ ده هزار ...... من ديگر جرات ندارم تكان بخورم . مي ترسم اين اسكناسها ناراحت بشوند . ))
(( ول كن لني . ))
(( گفتم من از اين پول وحشت دارم .))
(( عادت مي كني .))
(( از همين مي ترسم . آدم به كسي يا چيزي عادت مي كند و آنوقت آن كس يا آن چيز قالش مي گذارد . آنوقت ديگر هي چيز باقي نمي ماند . مي فهمي چه مي خواهم بگويم ؟ ))
جس ترمز گرفت . صدايش مي لرزيد .
(( لني ، چكارت كرده اند ؟ من ديگر هيچوقت تو را تنها نمي گذارم. ))
(( جس ، كسي كارم نكرده . هيچ . ولي دو ميليارد هستند ، فكرش را مي تواني بكني ؟ ..... آنها كاري به اين كارهايش ندارند . حتي نگاهت هم نمي كنند . بعضي وقتها آدم يك مادر دارد كه آدم را مي گذارد و مي رود . مي فهمي ؟ ))
(( من تو را تنها نمي گذارم . ))
(( من مادر نمي خواهم . كاري با مادرها ندارم . مادر خودم هم كار خوبي كرد كه رفت و مرا تنها گذاشت . وقتي پهلوي من بود ، وقتي پدرم خانه نبود ، توي خانه از رفيقهايش پذيرايي مي كرد . من هفت هشت سالم بود . حتي بلد نبودم بشمرم . فكرش را بكن . ))
اتومبيل را نگه داشت و خود را به سوي او انداخت و او را در آغوش خود فشرد .
(( لني ، لني ))
(( چرا گريه مي كني جس ، من كه چيزي نگفتم ، فقط گفتم آنهايي را كه مي گذارند و مي روند دوست ندارم .اين است كه اول خودم مي گذارم و مي روم اين مطمئن تر است . ))
(( لني من قول مي دهم كه اول تو مرا ترك كني . تويي كه مرا قال مي گذاري . ))
(( قول مي دهي ؟))
(( با تمام قلبم .))
از کتاب خدا حافظ گاری کوپر ( نوشته رومن گاری، ترجمه ی سروش حبیبی )
|
|