|
نقره خطها ......
|
||
می زنم از توی خونه بیرون ٬راه میرم زیر صدای بارون !
سایه ی سیاه شب روی سرم ٬ تو جیبام تخمه ی آفتابگردون !
گوشم از نصیحتهای کهنه پر ٬ همه می گن از ترانه دل ببر !
اما خاموشی من مرگ منه ٬ توی خاموشی می سوزم گر و گر !
هیچکسی توی ترانه تا به حال٬ حرفی از اجاره خونه نزده !
انگاری گفتن حرفای حساب٬ به ترانه های ما نیومده !
ارکستر روزگارمون کوک سکوت از قدیم !
ما تو تمام زندگی ساز مخالف نزدیم !
سمفونی عذابمون صدای داوودی نداشت !
باغ ملخ خورده ی ما گلای داوودی نداشت !
خوابامونو خط می زنن با خودنویس بی دوات !
تو فصل بی حرفی عشق٬ ترانه شد تنقلات !
توی هیچ ترانه یی یه کارگر٬ نمی افته از رو داربست بلند !
توی هیچ ترانه یی ترانه ساز ٬دیو جادو رو نمی ندازه به بند !
انگاری کسی تو این شهر بزرگ ٬یه دونه ام آدم بدبخت ندیده !
قر می دن این آدمای غم زده ٬ با طنین این صداهای لوند !
آخ که از ترانه های بی خطر ٬ همه آلبومای ما گرفته بوی گند !
ارکستر روزگارمون کوک سکوت از قدیم !
ما تو تمام زندگی ساز مخالف نزدیم !
سمفونی عذابمون صدای داوودی نداشت !
باغ ملخ خورده ی ما گلای داوودی نداشت !
خوابامونو خط می زنن با خودنویس بی دوات !
تو فصل بی حرفی عشق٬ ترانه شد تنقلات !
از یغما گلرویی
ولی این حقیقت دارد که در پایان یکی از آخرین روزهای جنگ بزرگ ، صدها فرشته به زمین آمده بودند تا به انسان ها کمک کنند !
می گویند : (( همان روزها خداوند گفته بود که دیگر از انسان های روی زمین نا امید شده است .))
پس همان روزها ، در دل رهبران بزرگ دنیا و در دل سربازان ، و در دل مردم دنیا مهر ، محبت و خستگی نهاد و آنها در یک روز و یک ساعت مشخص ، تصمیم گرفتند ، که دیگر باهم نجنگند .
چون دیگر هیچ کودکی به مدرسه نمی رفت .
هیچ پرنده ای روی شاخه آواز نمی خواند.
هیچ مادری نمی زایید و پدرها ، دیگر به خانه بر نمی گشتند .
نه یک جا ، هر جا ، همه جا. هیچ دختر عاشق نمی شد . هیچ انشایی نوشته نمی شد . هیچ کارت تبریکی برای دیگری فرستاده نمی شد و هیچ نامه ای نوشته نمی شد . پس فرشته ها آمده بودند تا به همه کمک کنند . پرنده ها ، به آدمها ، به گیاهان ، به مداد رنگی ها ، نقاشی ها ،شعرها ، کتابها ، نان ها ، دستها ، چشم ها . به باد به ابر به آب به باران به خاک . به بادکنک ها و بادبادک های رنگی هم !
اما فرشته ها آنقدر در روی زمین کار داشتند و آنقدر ماندند که دیگر نتوانستند یه آسمان برگردند . پس تصمیم گرفتند ، وقتی که کمی آرامش به خانه ها برگشت و ماه توانست آدمها را عاشق کند، نامه رسان شوند . چون بین آدمها فاصله زیادی افتاده بود . حتی بین پرنده ها و آسمان ، بین میوه ها و درخت ها . بین آبها و رودخانه ها هم .
و حالا در سراسر دنیا تمام نامه رسان ها ، فرشته اند .
از کتاب ببخشید هواپیماهای ما شهر شما را ویران کردند هیوا مسیح
|
|