تبليغاتX
نقره خطها ......
 
نقره خطها ......
 
 
 
                               از نوار فروشی های شهر بوی گند می آید !

 

می زنم از توی خونه بیرون ٬راه میرم زیر صدای بارون !

سایه ی سیاه شب روی سرم ٬ تو جیبام تخمه ی آفتابگردون ! 

گوشم از نصیحتهای کهنه پر ٬ همه می گن از ترانه دل ببر !

اما خاموشی من مرگ منه ٬ توی خاموشی می سوزم گر و گر !

هیچکسی توی ترانه تا به حال٬  حرفی از اجاره خونه نزده !

انگاری گفتن حرفای حساب٬ به ترانه های ما نیومده !

 

ارکستر روزگارمون کوک سکوت از قدیم !

ما تو تمام زندگی ساز مخالف نزدیم !

سمفونی عذابمون صدای داوودی نداشت !

باغ ملخ خورده ی ما گلای داوودی نداشت !

خوابامونو خط می زنن با خودنویس بی دوات ! 

تو فصل بی حرفی عشق٬ ترانه شد تنقلات !

 

توی هیچ ترانه یی یه کارگر٬ نمی افته از رو داربست بلند !

توی هیچ ترانه یی ترانه ساز ٬دیو جادو رو نمی ندازه به بند !

انگاری کسی تو این شهر بزرگ ٬یه دونه ام آدم بدبخت ندیده !

قر می دن این آدمای غم زده ٬ با طنین این صداهای لوند !

آخ که از ترانه های بی خطر ٬ همه آلبومای ما گرفته بوی گند !

 

ارکستر روزگارمون کوک سکوت از قدیم !

ما تو تمام زندگی ساز مخالف نزدیم !

سمفونی عذابمون صدای داوودی نداشت !

باغ ملخ خورده ی ما گلای داوودی نداشت !

خوابامونو خط می زنن با خودنویس بی دوات ! 

تو فصل بی حرفی عشق٬ ترانه شد تنقلات !

                                                                از یغما گلرویی

 

 |+| نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 13  توسط سعید   | 
 

         ولی این حقیقت دارد که در پایان یکی از آخرین روزهای جنگ بزرگ ، صدها فرشته به زمین آمده بودند تا به انسان ها کمک کنند !

         می گویند : (( همان روزها خداوند گفته بود که دیگر از انسان های روی زمین نا امید شده است .))

         پس همان روزها ، در دل رهبران بزرگ دنیا و در دل سربازان ، و در دل مردم دنیا مهر ، محبت و خستگی نهاد و آنها در یک روز و یک ساعت مشخص ،  تصمیم گرفتند ، که دیگر باهم نجنگند .

          چون دیگر هیچ کودکی به مدرسه نمی رفت .

          هیچ پرنده ای روی شاخه آواز نمی خواند.

          هیچ مادری نمی زایید و پدرها ، دیگر به خانه بر نمی گشتند .

          نه یک جا ، هر جا ، همه جا. هیچ دختر عاشق نمی شد . هیچ انشایی نوشته نمی شد . هیچ کارت تبریکی برای دیگری فرستاده نمی شد و هیچ نامه ای نوشته نمی شد . پس فرشته ها آمده بودند تا به همه کمک کنند . پرنده ها ، به آدمها ، به گیاهان ، به مداد رنگی ها ، نقاشی ها ،شعرها ، کتابها ، نان ها ، دستها ، چشم ها . به باد به ابر به آب به باران به خاک . به بادکنک ها و بادبادک های رنگی هم !

        اما فرشته ها آنقدر در روی زمین کار داشتند و آنقدر ماندند که دیگر نتوانستند یه آسمان برگردند . پس تصمیم گرفتند ، وقتی که کمی آرامش به خانه ها برگشت و ماه توانست آدمها را عاشق کند، نامه رسان شوند . چون بین آدمها فاصله زیادی افتاده بود . حتی بین پرنده ها و آسمان ، بین میوه ها و درخت ها . بین آبها و رودخانه ها هم .

        و حالا در سراسر دنیا تمام نامه رسان ها ، فرشته اند .

 

از کتاب ببخشید هواپیماهای ما شهر شما را ویران کردند هیوا مسیح

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 15  توسط سعید   | 
 
  بالا