تبليغاتX
نقره خطها ......
 
نقره خطها ......
 
 
 
 

amen  برای 

 

                   

You must remember this:

a kiss is just a kiss,

a sight is just a sight.

The fundamental things apply

as time goes by.

 

And when two lovers woo,

they still say "I love you",

on this you can rely,

no matter what the future brings,

as time goes by.

 

Moonlight and love songs

never out of date;

Hearts full of passion,

jealousy and hate.

Woman needs man

and man must have his mate.

On this you can't deny.

 

You must remember this:

a kiss is just a kiss,

a sight is just a sight.

The fundamental things apply

as time goes by.

 

Moonlight and love songs

never out of date;

Herats full of passion,

jealousy and hate.

Woman needs man

and man must have his mate.

On this you can't deny.

 

It's still the same old story:

a fight for love and glory,

a case of do or die.

The world will always welcome lovers,

as time goes by

 

از کازابلانکا

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 19  توسط سعید   | 
 

           ... وبدین سان من در دنیا بیش از هرکس درباره تو میدانم . تو خیلی بیش از حد تصور گناه کرده ای و خیلی بیش از آنکه به تصور آید معجزه کرده ای . تو برای رسیدن به آسمان از اعماق جهنم خیز برداشتی . همیشه به من می گفتی :

           (( هر اندازه مبدا حرکت پایین تر باشد به همان اندازه صعود بیشتر می شود . شایستگی یک فرد مبارز در تقوا و فضیلت او نیست بلکه در پیکاریست که برای تبدیل به بی عفتی ، بی همتی ، بی اعتقادی و خباثت به تقوا و فضیلت انجام می دهد . یک روز یک ملک مقرب سمت راست خداوند جای می گیرد اما نه او میکائیل است و نه جبرئیل . بلکه او ابلیس است که سر انجام توانسته سیاهی نفرت انگیزش را به نور و روشنایی تبدیل کند . ))

           من حیرت زده به تو نگاه می کردم و می اندیشیدم که : (( شنیدن این سخنان چه شیرین است ! پس گناه هم می تواند برای رساندن آدمی به خدا تبدیل به یک باریک راه شود ؟! پس گناه کار هم می تواند به رستگاری امیدورا باشد ؟!))

               از سرگشته ی راه حق نیکوس کازانتزاکیس

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 22  توسط سعید   | 
 

من غلام قمــــــــــــــرم غیر قمر هیچ مـــــــــگو                پیش من جز سخن شمع وشکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مــــــــــــــــــــگو                ور از این بی خبــــــــــــری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مـــــــــرا دید و بگفت                آمدم نعــــــــــــــــره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر مـــــــی ترسـم                 گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مــــــــــگو

من به گوش تو سخنهای نهان خواهـــــم گفـت               سر بجنبان که بلی  جز که به سر هیچ مگو

قـــــــــــمری جــــــان صفتی در ره دل پیدا شـد                در ره دل چه عـــــــــزیز است سفر هیچ مگو

گفتم ای دل چه مه است این دل اشارت می کرد             که نه اندازه توســــــــت این بگذر هیچ مـگو

گفتم این روی فرشته است عجب یا بـــشر است             گفت این غیر فرشته است وبشر هیچ مـگو 

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهــــــــم شــد              گفت می باش چنین زیـر و زبر هیچ مـــــگو

ای نشسته تو در این خانه پر نقـــــــــــش و خیال             خیز از این خانه برو رخــــــــت ببر هیچ مگو

گفتم ای دل پدری کن که نه این وصـف خداست               گفت این هست ولی جـــــان پدر هیچ مگو

 

 

                         از مولانا جلال الدین محمد بلخی

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 20  توسط سعید   | 
 
  بالا