|
نقره خطها ......
|
||
amen برای
... وبدین سان من در دنیا بیش از هرکس درباره تو میدانم . تو خیلی بیش از حد تصور گناه کرده ای و خیلی بیش از آنکه به تصور آید معجزه کرده ای . تو برای رسیدن به آسمان از اعماق جهنم خیز برداشتی . همیشه به من می گفتی :
(( هر اندازه مبدا حرکت پایین تر باشد به همان اندازه صعود بیشتر می شود . شایستگی یک فرد مبارز در تقوا و فضیلت او نیست بلکه در پیکاریست که برای تبدیل به بی عفتی ، بی همتی ، بی اعتقادی و خباثت به تقوا و فضیلت انجام می دهد . یک روز یک ملک مقرب سمت راست خداوند جای می گیرد اما نه او میکائیل است و نه جبرئیل . بلکه او ابلیس است که سر انجام توانسته سیاهی نفرت انگیزش را به نور و روشنایی تبدیل کند . ))
من حیرت زده به تو نگاه می کردم و می اندیشیدم که : (( شنیدن این سخنان چه شیرین است ! پس گناه هم می تواند برای رساندن آدمی به خدا تبدیل به یک باریک راه شود ؟! پس گناه کار هم می تواند به رستگاری امیدورا باشد ؟!))
از سرگشته ی راه حق نیکوس کازانتزاکیس
من غلام قمــــــــــــــرم غیر قمر هیچ مـــــــــگو پیش من جز سخن شمع وشکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مــــــــــــــــــــگو ور از این بی خبــــــــــــری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مـــــــــرا دید و بگفت آمدم نعــــــــــــــــره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر مـــــــی ترسـم گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مــــــــــگو
من به گوش تو سخنهای نهان خواهـــــم گفـت سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
قـــــــــــمری جــــــان صفتی در ره دل پیدا شـد در ره دل چه عـــــــــزیز است سفر هیچ مگو
گفتم ای دل چه مه است این دل اشارت می کرد که نه اندازه توســــــــت این بگذر هیچ مـگو
گفتم این روی فرشته است عجب یا بـــشر است گفت این غیر فرشته است وبشر هیچ مـگو
گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهــــــــم شــد گفت می باش چنین زیـر و زبر هیچ مـــــگو
ای نشسته تو در این خانه پر نقـــــــــــش و خیال خیز از این خانه برو رخــــــــت ببر هیچ مگو
گفتم ای دل پدری کن که نه این وصـف خداست گفت این هست ولی جـــــان پدر هیچ مگو
از مولانا جلال الدین محمد بلخی
|
|