|
نقره خطها ......
|
||
شهري فرياد مي زند :
آري
كبوتري تنها
به كنار برج كهنه مي رسد
ميگويد :
نه .
□
بهار ، از تنهايي ، زباني ديگر دارد
گل ساعت
مرگ روزها و اطلسي ها را
مي گويد
□
اين آواز را چگونه بشهر رسانيم ؟
كه آواز
در پشت دروازه هاي گمان
خواهد مرد
تو با خواب به شهر در آ
تا آواز در چشمانت مخفي باشد .
□
ماكه از ديروز گرم اتاق هاي استوايي آمده ايم
قرارمان
در آوازهاي صبح است .
از احمدرضا احمدي
بهسان رهنورداني كه در افسانهها گويند،
گرفته كولبارِ زادِ ره بر دوش،
فشرده چوبدست خيزران در مشت،
گهي پرگوي و گه خاموش،
در آن مهگون فضاي خلوت افسانگيشان راه ميپويند، ما هم راه خود را ميكنيم آغاز.
سه ره پيداست.
نوشته بر سر هريك به سنگ اندر،
حديثي كهش نميخواني بر آن ديگر.
نخستين: راه نوش و راحت و شادي.
به ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادي.
دو ديگر: راهِ نيمش ننگ، نيمش نام،
اگر سر بر كني غوغا، وگر دم دركشي آرام.
سه ديگر: راه بيبرگشت، بيفرجام.
من اينجا بس دلم تنگ است.
و هر سازي كه ميبينم بدآهنگ است.
بيا ره توشه برداريم،
قدم در راه بيبرگشت بگذاريم؛
ببينيم آسمانِ «هر كجا» آيا همين رنگ است؟
تو داني كاين سفر هرگز بهسوي آسمانها نيست.
سوي بهرام، اين جاويدِ خونآشام،
سوي ناهيد، اين بدبيوه گرگِ قحبة بيغم،
كه ميزد جام شومش را به جام حافظ و خيام؛
و ميرقصيد دستافشان و پاكوبان بهسان دختر كولي،
و اكنون ميزند با ساغر مكنيس يا نيما
و فردا نيز خواهد زد به جام هركه بعد از ما؛
سوي اينها و آنها نيست.
به سوي پهندشتِ بيخداونديست،
كه با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و پرپر به خاك افتند.
بهل كاين آسمان پاك،
چراگاه كساني چون مسيح و ديگران باشد:
كه زشتاني چو من هرگز ندانند و ندانستند كآن خوبان
پدرْشان كيست؟
و يا سود و ثمرْشان چيست؟
بيا ره توشه برداريم.
قدم در راه بيبرگشت بگذاريم.
بهسوي سرزمينهايي كه ديدارش،
بهسان شعلهي آتش،
دواند در رگم خونِ نشيطِ زندهي بيدار.
نه اين خوني كه دارم؛ پير و سرد و تيره و بيمار.
چو كرم نيمهجاني بيسر و بيدم
كه از دهليزِ نقبآسايِ زهراندود رگهايم
كشاند خويشتن را، همچو مستان دست بر ديوار،
به سوي قلب من، اين غرفة با پردههاي تار.
و ميپرسد صدايش نالهاي بينور:
- «كسي اينجاست؟
هلا! من با شمايم، هاي! . . . ميپرسم كسي اينجاست؟
كسي اينجا پيام آورد؟
نگاهي، يا كه لبخندي؟
فشارِ گرم دستِ دوستمانندي؟»
و ميبيند صدايي نيست، نور آشنايي نيست، حتي از نگاه مردهاي هم ردپايي نيست.
صدايي نيست الاّ پت پتِ رنجور شمعي در جوار مرگ.
ملول و با سحر نزديك و دستش گرم كار مرگ،
وز آنسو ميرود بيرون، بهسوي غرفهاي ديگر،
به امّيدي كه نوشد از هواي تازهي آزاد،
ولي آنجا حديث بنگ و افيون است – از اعطاي درويشي كه ميخواند:
«جهان پير است و بيبنياد، ازين فرهادكش فرياد…»(1)
وز آنجا ميرود بيرون، بهسوي جمله ساحلها.
پس از گشتي كسالتبار،
بدانسان - باز ميپرسد – سر اندر غرفهي با پردههاي تار:
- «كسي اينجاست؟»
و ميبيند همان شمع و همان نجواست.
كه ميگويد بمان اينجا؟
كه پرسي همچو آن پير بهدردآلودهي مهجور:
خدايا «به كجاي اين شب تيره بياويزم قباي ژندهي خود را؟»(2)
بيا ره توشه برداريم.
قدم در راه بيبرگشت بگذاريم.
كجا؟ هرجا كه پيش آيد.
بدانجايي كه ميگويند خورشيدِ غروب ما،
زند بر پردهي شبگيرشان تصوير.
بدان دستش گرفته رايتي زربفت و گويد: زود.
وزين دستش فتاده مشعلي خاموش و نالد: دير.
كجا؟ هرجا كه پيش آيد.
به آنجايي كه ميگويند
چو گل روييده شهري روشن از درياي تردامان،
و در آن چشمههايي هست،
كه دايم رويد و رويد گل و برگ بلورينبال شعر از آن.
و مينوشد از آن مردي كه ميگويد:
«چرا بر خويشتن هموار بايد كرد رنج آبياري كردن باغي
كزآن گل كاغذين رويد؟»(3)
به آنجايي كه ميگويند روزي دختري بودهست
كه مرگش نيز (چون مرگ تاراس بولبا
نه چون مرگ من و تو) مرگ پاك ديگري بودهست،
كجا؟ هرجا كه اينجا نيست.
من اينجا از نوازش نيز چون آزار ترسانم.
ز سيليزن، ز سيليخور،
وزين تصويرِ بر ديوار ترسانم.
درين تصوير،
عُمر باسوط بيرحم خشايرشا،
زند ديوانهوار، امّا نه بر دريا؛
به گردهي من، به رگهاي فسردهي من،
به زندهي تو، به مردهي من.
بيا تا راه بسپاريم.
بهسوي سبزهزاراني كه نه كس كِشته نِدْروده
بهسوي سرزمينهايي كه در آن هرچه بيني بكر و دوشيزهست
و نقش رنگ و رويش هم بدينسان از ازل بوده،
كه چونين پاك و پاكيزهست.
به سوي آفتاب شاد صحرايي،
كه نگذارد تهي از خون گرم خويشتن جايي.
و ما بر بيكران سبز و مخملگونة دريا،
مياندازيم زورقهاي خود را چون كُلِ (4) بادام.
و مرغان سپيدِ بادبانها را ميآموزيم،
كه باد شرطه را آغوش بگشايند،
و ميرانيم گاهي تند، گاه آرام.
بيا اي خستهخاطر دوست! اي مانند من دلكنده و غمگين!
من اينجا بس دلم تنگ است.
بيا ره توشه برداريم،
قدم در راه بيفرجام بگذاريم . . .
ازمهدي اخوان ثالث (م.اميد)
ميداني تو براي من مظهر كس ديگري بودي ، ميداني هيچ حقيقتي خارج از وجود خودمان نيست در عشق اين مطلب بهتر معلوم مي شود چون هر كس با قوه تصور خودش كس ديگر را دوست دارد و از اين قوه تصور خودش است كه كيف مي برد نه از زني كه جلوي اوست و گمان مي كند او را دوست دارد . آن زن تصور نهاني خودمان است يك موهوم است كه با حقيقت خيلي فرق دارد .
از صورتكهاي صادق هدايت
ببين من از تمام ماجرا خـــــــــبر دارم
از آن خيـــانت بي ادعا خــــــبر دارم
بدون حرف برو واژه ها خطرناكــــــند
تمام رخت و لباست درون آن ساكنــد
بدون حرف برو آن كلـــــــيد را بگذار
بدون حرف رجز تسليت به من كــفتار
ببين من از هــــــــمه ماجرا خبر دارم
دروغ پشــت دروغ به خدا خبـــر دارم
ببين تــــــمام تنـــــم مثل بيد مي لرزد
لبــم كه اسم تو را سر بريد مي لــرزد
حوالي نــــفسم انتقام زندانــــــــيست
و حكم تبرئه اش يك هواي طوفانيست
ببين من از تــمام ماجرا خـــــــبر دارم
از آن خيانت به شك مبتـــــلا خبر دارم
چرا دروغ به من ؟من كه عاشقت بودم
حريص دفتر ثبت دقايـقــــــــت بودم
اگر كه ثانيه يخ بـــــسته بود مي گفتي
به درز فــــــاجعه نخ بسته بود مي گفتي
بدون حــــرف برو آن كليد را بــگذار
بدون حرف رجز تسليــــــت به من كفتار
بدون حرف برو بحث ما خود آزاريست
تمام شد بخدا اين غـــــرور كفتــــاريست
از انديشه فولادوند
((…غريزه مي دوني چيه ؟ شايد نتوني تعريف كني اما مي دوني چيه . مثلا تو غريزه آدمكشي نداري ، اما غريزه اذيت و آزار خيلي داري .غريزه دوستي داري اما غريزه دشمني خيلي داري . غريزه ها رنگ دارن ،سفيد ، سرخ ، آبي ، سياه ، كبود …. غريزه شاعر آبي يا سبزه ، اما ممكنه غريزه شعرش سياه باشه . غريزه من كبوده . تو الان غريزه ات سفيده ، كم آدمايي پيدا مي شن كه چند تا غريزه هاي متصل و منفصل داشته باشن ، هم آشكار ، هم پنهان .الان آقاي سروش سفيدي . …))
از جسدهاي شيشه اي مسعود كيميايي
|
|