تبليغاتX
نقره خطها ......
 
نقره خطها ......
 
 
 

ما تازه چشم باز مي‌کرديم، و ذخيره فعال فهم نزد جامعه نزديک صفر بود. در يک چنين وصفى جرقه‌اى اگر مي‌زد غنيمت بود. حجاب پيش شمع گرفتن سياهکارى بود. جائى نبود براى « به يک ورش» گفتن. جائى نبود براى ندانستن از روى غفلت و اهمال، چون ندانستن خودش مسلط بود. دانستن به هر حد اندکى اگر هم لازم بود برکت داشت. آن را بايد به حرمت نگاه مي‌کرد- مانند خرده نان و تکه بريده‌اى از برگى از قرآن که اگر آن را در خاک کوچه مي‌ديدى بايد ورش دارى ببوسى، به روى چشم بگذاريش، بعد لاى شکاف آجر ديوار کوچه جا دهيش تا از پايمال دور بماند. آن سنتى که بهش فخر مي‌کردى اين را در حق تکه نان و يک تکه کاغذ روا مي‌داشت، فهم بالاتر از اين ها بود، حرمت زيادترى ميخواست. کمتر حد و وظيفه ات به خودت بود. وقتى نمي‌دانى بايد ببينى اين ندانى را، آگاه باشى به اين ندانستن، با ندانستن خو نبايد کرد. وانمود به دانستن سد پيش فهم بستن هست. وانمودن به دانستن، و نادانسته را درست شمردن، و نقش و زيور معلمى به خود بستن آن هم براى دانشى که ندارى هر چند راضى کننده نفس و غرور خام تو باشد اما چيزى نمي‌سازد الا تباهى عمر و فساد فرصت و بيهوده کردن نفس کشيدن‌ها. وقتى نمي‌دانى اما به خود بگوئى که مي‌دانى خود را خر کرده‌اى، پيداست. اما القاء اگر کنى به ديگران که مي‌دانى، و ادعا کنى که دارى به آن‌ها مي‌آموزى، اين ديگر به خود فريب دادن نيست، اين خيانت است به آن ديگران دست و پا بسته. ارشاد بى‌آنکه خود را به رشد رسانى؟ مرشد بودن جداست از مريد جمع آوردن. کوشش براى فهم هم فرق دارد با ناخن زدن به آنچه که به شکل تصادفى به گوشت آمده باشد. کش رفتن و به عاريت گرفتن و ادغام تکه‌هاى ناجويده، و جعل نتيجه‌هاى ناوارد، جبران حفره خلأها نيست، آن‌ها را پر نمي‌کند هر چند گاهى به مدت کوتاهى آن ها را بپوشاند- از چشم تنبل کم‌سو بپوشاند. آسان است چون با قناعت به آنچه که هستند جور مي‌آيد- آن نوع از قناعتى که حاصل ديد وسيع و نگاه بلند نيست، مصنوع و حاصل بس کردن است و گير کردن به زور لختى و شل بودن هر چند هم که مثل فشفشه‌اى يا ترقه اى جرقه داشته باشى يا تنها ترق و تروق ورجه وورجه‌دار زود گذر، کم‌پا. اين يک مشخصه روزگار ما بوده است در شکل دادن به واکنش‌هامان در پيش مشکل‌ها، در شکل دادن به روحيه و به وضع جامعه تازه چشم باز کرده، اين را درست بايد ديد.


                            از کتاب  منتشر نشده "نامه به سمین" از ابراهیم گلستان

 |+| نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 20  توسط سعید   | 

............ و مسافر كوچولو بار ديگر به تماشاي گل ها رفت

_ شما سر سوزني به گل من نمي مونين و هنوز هيچي نيستين ، نه كسي شما رو اهلي كرده نه شما كسي رو.

درست همونجوري هستيد كه روباه من بود ، روباهي بود مثل صدهزار تا روباهه ديگه . اونو دوست خودم كردم و حالا تو همه ي عالم تكه.

شما خوشگليد ، اما خالي هستيد و براتون نميشه مرد .گفت و گو نداره كه گل من رو هم فلان رهگذر گلي ببينه مثل شما ، اما اون به تنهايي به همه ي شما سره

چون فقط اونه كه آبش دادم

چون فقط اونه كه زير حبابش گذاشتم

چون فقط  اونه كه با تجير براش حفاظ درست كردم

چون فقط اونه كه جونوراشو كشتم ، جز دو سه تايي كه شب پره بشن

چون فقط اونه كه پاي گله گزاري ها و خودنمايي ها يا حتي گاهي پاي بغ كردن ها و هيچي نگفتناش نشستم

چون كه اون گل منه

و برگشت پيش روباه

_ خدا نگهدار

_ خدا نگهدار .................... و اما رازي كه گفتم ، خيلي ساده اس

جز با دل هيچي رو اونجور كه بايد نميشه ديد

نهاد و گوهر رو چشم سر نمي بينه

ارزش گل تو عمريه كه پاش صرف كردي

انسان ها اين حقيقت رو فراموش كردن اما تو نبايد فراموش كني

تو تا زنده اي نسبت به گلت مسئولي .


 از كتاب شازده كوچولو نوشته ي آنتوان سنت اگزوپري (برگردان احمد شاملو)

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 13  توسط سعید   | 
 

پسر عزیزم امروز پنج ساله می شوی و پدرت تاکنون تو را ندیده !

ولی روزی در دنیای بهتر تو را می بینم . از آن روز برایت می نویسم :

با هم راه می رویم دست در دست هم / راه می رویم و تماشا می کنیم . اما چیزهایی می بینیم که بعضی زیبا و بعضی زشت اند .بر روی زمین ده هزار قبر می بینیم و قلب ات مالامال نفرت می شود . این چنین بوده ولی دیگر امیدوارم این چنین نباشد ، از وقتی پدرت با آتش و آهن آشنا شد و به ستیز با دشمنان و خوائنین پرداخت و در این راه میلیونها نفر دیگر با پدرت همکاری کردند تا مطمئن شوند دیگر پیش نخواهد آمد . برخورد مرگبار آنها برای آینده شما بوده ، دوستان تو به فکر جان خود نبوده و قاطعانه با دشمن جنگیدند . تو وارث میراثی هستی که پدر و دوستانت با نثار خون برای تو گرفته اند . تو پرچم آزادی سرزمین های در جنگ را از دست آنها گرفته ای ، تو پرچم دار عصری هستی که امکانش را آنها فراهم کرده اند .

تاسف بار خواهد بود اگر انسانهای پاک طینت سستی نشان دهند و در ساختن دنیایی که در آن جوانها بتوانند بدون ترس باشند ، والدین بتوانند در کنار فرزندان پیر شوند و انسانها به هم اعتماد داشته باشند شکست بخورند .

از مادرت مراقبت کن - تو را در آغوش می گیرم و صمیمانه می بوسم .

امیدوارم خدا تو را حفظ کند . شب به خیر و خداحافظ تا وقتی کارمان تمام بشود .

و تا روزی که تو را ببینم این را به یاد د اشته باش که وطن هرگز نمی میرد .

زنده باد وطن !

 

 

                        از مایکل کورتیز در فیلم  سفردریایی به مارسی

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 16  توسط سعید   | 

احمد گنجور ((برسم)) در دست و كستي به كمر چند قدم راه رفت و سخنراني اصليش را شروع كرد : در نوروز، جشن زايش زمين و آسمان است. فرورها كه نام فروردين از آنها گرفته شده ، به زمين مي آيند و مهمان بازماندگان مي شوند . فرورها فرشته هاي نگهبان آدميان در آسمان هستند . روح درگذشتگان هم هستند . حالا ما در انتظار درگذشگانمان هستيم .

لعل بيگم دستهايش را به هم زد و گفت : خداي من پس آسمان ايران پر از فرشته است .

احمد گنجور ادامه داد : فرورها نيرويي هستند كه از پيش اهورا مي آيند و بعد از مرگ انسان پيش اهورا  بازمي گردنند. فرور جزء ايزدي و اهورايي ماست . با روان ما مي آميزد و روان ما را راهنمايي ميكند . فرورها همزاد روحاني ما ، پيش از ما در آسمان بوده اند ، و با ما به زمين مي آيند .

مستر كراسلي گفت : بسيار جالب توجه است ، شبيه مثل افلاطوني است .

احمد گنجور گوشه ي سبيل جوگندميش را جويد و گفت : افلاطون از ما گرفته . نگاهي به ساعتش كرد و گفت : دخترم ، هستي، شمعها را روشن كن و هستي چنان كرد و گنجور چند قدم ديگر برداشت وگفت : دنياي روشنايي ، قلمرو اهورامزداست . در موقع تحويل سال فرورهاي درگذشتگان به زمين مي آيند و مهمان بازماندگان مي شوند و در شادي خانواده شركت مي كنند . پس بايستي خانه تميز _لباس نو _ سفره پر و پيمان _ و اجاق خانواده روشن باشد. فرورها از سبزه و خرمي شاد مي شوند و دعا مي كنند . اما اگر بازماندگان خود را مفلوك و از همديگر قهر ببينند از رنجشهاي خانواده دلگرفته مي شوند . نفرين مي كنند و مي روند .

 

 

 از کتاب جزیره ی سرگردانی نوشته ی سیمین دانشور

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سوم فروردین 1390ساعت 15  توسط سعید   | 

ترمه در ميان صحبت هايش گريه اش مي گيرد

                            نادر : بابا گريه كني گريه مي كنما !


                           از فيلم جدايي نادر از سيمين ِ اصغر فرهادي 


 |+| نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 0  توسط سعید   | 

تو را من چشم در راهم .......



                                           از نیما

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 12  توسط سعید   | 
 

    همه ی عمر دیر رسیدیم ........

 

                               از فیلم سوته دلان علی حاتمی

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 12  توسط سعید   | 
 

(( بله ، ظاهرا صورتم جوان مي نمايد . سعي خواهم كرد مزاحم نشوم اين كار را زود ياد خواهم گرفت . چون اصولا از مزاحم شدن بيزارم .... از اين گذشته ، به نظر من ، ما از حيث ظاهر از بسياري جهات به قدري با هم فرق داريم كه آدم خيال مي كند شايد هيچ وجه مشتركي ميان ما نيست . ولي مي دانيد ، من خودم به اين نكته آخر اعتقادي ندارم ، زيرا اغلب به نظر مي رسد كه وجه تشابهي ميان اشخاص وجود ندارد ، حال آنكه در حقيقت وجود دارد و چه بسيار ! اين تصور حاصل تنبلي ماست . مردم به ظاهر حكم مي كنند و خود را طوري از هم تفكيك مي كنند كه شباهتي نمي بينند ... ولي مثل اينكه من دارم حوصله تان را سر مي برم  ..... شما مثل اينكه .... ))

(( دو كلمه ديگر ، بفرماييد كه شما سرمايه اي يا در آمدي داريد ؟ يا مثلا خيال داريد شغلي انتخاب كنيد ؟ ببخشد كه من اين جور .... ))

(( خواهش مي كنم ، سوال تان بسيار بجاست . من منظورتان را خوب مي فهمم . عجالتا كه دستم خالي ست و هيچ شغلي هم هنوز در نظر ندارم . ولي دلم مي خواست كه ... پولي هم كه تا كنون داشته ام مال ديگران بوده . شنايدر ، پروفسوري كه در سوييس معالجه ام مي كرد و معلمم هم بود خرج سفري به من داد . ولي آنقدر بود كه فقط براي سفر كافي بود ،به طوري كه مثلا الان چند كاپك بيشتر برايم نمانده است . حقيقت اينست كه كاري برايم پيش آمده و مي خواهم مشورت  .....))

ژنرال حرفش را بريد كه (( بفرماييد كه از چه ممري خيال داريد زندگي كنيد و برنامه تان چيست ؟ ))

(( مي خواهم كار كنم ، هركار كه باشد ))

 

                                 از كتاب ابله نوشته ي داستايوسكي  (ترجمه ي سروش حبيبي) 

   

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 0  توسط سعید   | 
 

                                                                                     (با صداي عالي نژاد بشنويم  )     

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود                                      
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود

خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه
کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود

از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روان
باشد کز آن میانه یکی کارگر شود

ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو
لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود

از کیمیای مهر تو زر گشت روی من
آری به یمن لطف شما خاک زر شود

در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب
یا رب مباد آن که گدا معتبر شود

بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی
مقبول طبع مردم صاحب نظر شود

این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست
سرها بر آستانه او خاک در شود

حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست
دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود

  

                                        

                                             از شمس الدين محمد حافظ

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 2  توسط سعید   | 
 

از خون  جوانان  وطن لاله  دمیده

از ماتم  سرو  قدشان، سرو خمیده ...........

 

از اشك همه  روی  زمین  زیر  و  زبر كن

مشتی  گرت از خاك  وطن  هست  بسر كن

غیرت كن  و اندیشه  ایام بتر كن

اندر جلو تیر عدو، سینه سپر كن ........

 

جان  بازی عشاق، نه چون  بازی نرد  است

مردی  اگرت هست،  كنون  وقت  نبرد است .......

 

 

                                  از عارف قزويني

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 16  توسط سعید   | 
 

        در منظری از دریا سه نقش بر موج بود که به ساحل می آمد . با اولین موج سهمگین نعش عشق به ساحل رسید . بوی نعش عشق که در ساحل پیچید زبان شیطان ٬ بامداد محشر را دست بوسید و به آوازی آرام در آن قیامت زار به نور فانوسی داستان های خون آلود عاشقانه خواند که در همه آن ها قاتل خودش بود . جسد دیگر را شناختم ٬ بوی مرطوب مرگ من انتتظار قیامت نداشت و به شهادت عشق سرداری مظلوم بود . قطعه ی ما در گورستانی باستانی بود که در آن مردانی به عشق خفته بودیم . ما بی سنگ ونام بودیم ٬ اما یکدیگر را می شناختیم و هنوز عشق را باور می کردیم .

 

                                                       از رمان حسد نوشته ی مسعود کیمیایی

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 0  توسط سعید   | 
دوباره مي سازمت وطن                               اگرچه با خشت جان خويش

ستون به سقف تو مي زنم                          اگرچه با استخوان خويش

دوباره مي بويم از تو گل                               به ميل نسل جوان تو

دوباره مي شويم از تو خون                           به سيل اشك روان خويش

دوباره يك روز آشنا                                      سياهي از خانه مي رود

به شعر خود رنگ مي زنم                            ز آبي آسمان خويش

اگرچه صد ساله مرده ام                              به گور خود خواهم ايستاد

كه بردرم قلب اهرمن                                   ز نعره ي آنچنان خويش

كسي كه عظم رميم را                                دوباره انشا كند به لطف

چو كوه مي بخشدم شكوه                          به عرصه ي امتحان خويش

اگرچه پيرم ولي هنوز                                  مجال تعليم اگر بود

جوااني آغاز مي كنم                                  كنار نوباوگان خويش

حديث حب الوطن ز شوق                            بدان روش ساز مي كنم

كه جان شود هر كلام دل                             چو برگشايم دهان خويش

هنوز در سينه ي آتشي                              بجاست كز تاب شعله اش

گمان ندارم به كاهشي                             زگرمي دمان خويش

دوباره مي بخشي ام توان                        اگرچه شعرم به خون نشست

دوباره مي سازمت به جان                        اگرچه بيش از توان خويش

 

                                             از سيمين بهبهاني

 

 |+| نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 11  توسط سعید   | 
                                   خزان عشق

شد خزان گلشن آشنایی
بازهم آتش به جان زد جدایی

عمر من ای گل طی شد بهر تو
وز تو ندیدم جز بدعهدی و بی وفایی
با تو وفا کردم تا به تنم جان بود
عشق و وفا داری با تو چه دارد سود
آفت خرمن مهر و وفایی
نو گل گلشن جور و جفایی
وز دل سنگت آه
دلم از غم خونین است
روش بختم اين است
از جام غم مستم
دشمن می پرستم
تا هستم

تو و مست از می به چمن
چون گل خندان از مستی بر گریه من
با دگران در گلشن نوشی مي
من ز فراغت ناله کنم تا کی

تو و نی چون ناله کشیدن ها
من و چون گل جامه دریدن ها
ز رقیبان خواری دیدن ها
دلم از غم خون کردی
چه بگویم چون کردی
دردم افزون کردی

برو ای از مهر و وفا عاری
برو ای عاری ز وفاداری
بشکستی چون زلفت عهد مرا

دریغ و درد از عمرم
که در وفایت شد طی

ستم به یاران تا چند
جفا به عاشق تا کی


نمی کنی ای گل یک دم يادم
که همچو اشک از چشمت افتادم
تا کی بي تو بود
از غم خون دل من
آه از دل تو

گر چه ز محنت خوارم کردی
با غم و حسرت یارم کردی
مهر تو دارم باز
بکن ای گل با من هر چه تواني ناز
کز عشقت می سوزم باز

                                               از بیوک معیری ( متخلص به رهی )

 

 |+| نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 9  توسط سعید   | 
 
بدان زمان که شود تيره روزگار، پدر!
سراب و هستو روشن شود به پيش نظر.
مرا ــ به جان تو ــ از ديرباز مي‌ديدم
که روز  تجربه از ياد مي‌بری يک‌سر
سلاح  مردمي از دست مي‌گذاری باز
به دل نماند هيچ‌ات ز رادمردی اثر

مرا به دام  عدو مانده‌ای به کامِ عدو
بدان اميد که رادی نهم ز دست مگر؟
نه گفته بودم صدره که نان و نور، مرا
گر از طريق بپيچم شرنگ باد و شرر؟
 
کنون من ايدر در حبس و بند  خصم ني‌اَم
که بند بگسلد از پای من بخواهم اگر
به سايه‌دستي بندم ز پای بگشايد
به سايه‌دستي برداردم کلون از در.
من از بلندی ايمان خويشتن ماندم
در اين بلند که سيمرغ را بريزد پر.
چه درد اگر تو به خود مي‌زني به درد انگشت؟
چه سجن اگر تو به خود مي‌کني به سجن مقر؟
به پهن دريا ديدی که مردم چالاک
برآورند ز اعماق آب تيره درر
به قصه نيز شنيدی که رفت و در ظلمات
کنار چشمه‌ی جاويد جست اسکندر
هم اين ترانه شنفتي که حق و جاه کسان
نمي‌دهند کسان را به تخت و در بستر.
نه سعد سلمان‌ام من که ناله بردارم
که پستي آمد از اين برکشيده با من بر.
چوگاه  رفعت‌ام از رفعتي نصيب نبود
کنون چه مويم کافتاده‌ام به پست اندر؟

مرا حکايت  پيرار و پار پنداری
ز ياد رفته که با ما نه خشک بود نه تر؟
نه جخ شباهت ِمان با درخت ِ باروری
که يک بدان سال افتاده از ثمر ديگر،
که ساليان دراز است کاين حکايت فقر
حکايتي‌ست که تکرار مي‌شود به‌کرر.
نه فقر، باش بگويم‌ات چيست تا داني:
وقيح‌مايه درختي که مي‌شکوفد بر
در آن وقاحت شورابه، کز خجالت آب
به تنگ‌بالي بر خاک تن زند آذر!
تو هم به پرده ی مايی پدر. مگردان راه
مکن نوای  غريبانه سر به زير و زبر.
چه‌ت اوفتاده؟
که مي‌ترسي ار گشايي چشم
تو را مِس آيد رويای پُرتلالو زر؟
چه‌ت اوفتاده؟
که مي‌ترسي ار به خود جنبي
ز عرش شعله درافتي به فرش خاکستر؟
به وحشتي که بيفتي ز تخت  چوبی خويش
به خاک ريزدت احجارِ کاغذين‌افسر؟
تو را که کسوت  زرتار زرپرستي نيست
کلاه خويش‌پرستي چه مي‌نهي بر سر؟
تو را که پايه بر آب است و کارمايه خراب
چه پي فکندن در سيل‌بار  اين بندر؟
تو کز معامله جز باد دستگيرت نيست
حديث بادفروشان چه مي‌کني باور؟

حکايتي عجب است اين! نديده‌ای که چه‌سان
به تيغ کينه فکندند ِمان به کوی و گذر؟
چراغ علم نديدی به هر کجا کُشتند
زدند آتش هر جا به نامه و دفتر؟
زمين ز خون رفيقان من خضاب گرفت
چنين به سردی در سرخي‌ شفق منگر!
يکي به دفتر مشرق ببين پدر، که نبشت
به هر صحيفه سرودی ز فتح تازه‌بشر!

 
بدان زمان که به گيلان به خاک و خون غلتند
به پای مردی، ياران  من به زندان در،
مرا تو درس  فرومايه بودن آموزی
که توبه‌نامه نويسم به کام  دشمن بر؟
نجات تن را زنجير روح خويش کنم
ز راستي بنشانم فريب را برتر؟
ز صبح تابان برتابم ــ ای دريغا ــ روی
به شام تيره‌ی رودرسفر سپارم سر؟
قبای ديبه به مسکوک قلب بفروشم
شرف سرانه دهم وان‌گهي خرم جُل ِ خر؟
 
مرا به پند فرومايه جان خود مگزای
که تفته نايدم آهن بدين حقير آذر:
تو راه راحت جان گير و من مقام مصاف
تو جای امن و امان گير و من طريق خطر!
 
۱۳۳۳ زندان قصر
 
                                         از احمد شاملو
 
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 14  توسط سعید   | 
 

مرا ببوس  مرا ببوس

برای آخرین بار
ترا خدانگهدار
که میروم بسوی سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت


در میان توفان
هم پیمان با قایقرانها
گذشته از جان باید بگذشت از طوفانها
به نیمه شبها
دارم با یارم پیمانها
که برفروزم آتشها در کوهستانها آه
شب سیه
سفر کنم
ز تیره راه
گذر کنم
نگه کن ای گل من
سرشک غم به دامن
برای من میفکن

مرا ببوس مرا ببوس

برای آخرین بار
ترا خدانگهدار
که میروم بسوی سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت


دختر زیبا امشب بر تو مهمانم
درپیش تو میمانم تا لب بگذاری بر لب من
دختر زیبا از برق نگاه تو
اشک بی گناه تو
روشن سازد یک امشب من

مرا ببوس مرا ببوس


برای آخرین بار
ترا خدانگهدار
که میروم بسوی سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت......

 

از ... به روایتی حيدر رقابي ( با صدای حسن گلنراقی که یکبار خواند )

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 12  توسط سعید   | 

 

...... شروع كرد به زمزمه كردن . دستهايش را در جيب كرد . احساس كرد كه چيزي در آن هست كه قبلا نبود . آن را بيرون آورد . يا حضرت گه . دلار بود . به اندازه ي يك تپاله ي بزرگ دلار .

(( خدايا اين ديگر چيست . اينها از كجا آمده اند ؟))

(( رفقاي من اين را توي جيبت گذاشتند كه اگر احتياج پيدا كردي ....... ))

اسكناسها را شمرد و با صدايي خفه گفت :

(( ده هزار دلار ! ))

لحظه اي مبهوت ماند . تله . تله ي حقيقي .

(( ده هزار دلار . جس ، من با اين جور چيزها نمي توانم زندگي كنم . نه شوخي نمي كنم . مرا چه به اين پولها ؟ ده هزار ...... من ديگر جرات ندارم تكان بخورم . مي ترسم اين اسكناسها ناراحت بشوند . ))
(( ول كن لني . ))

(( گفتم من از اين پول وحشت دارم .))

(( عادت مي كني .))

(( از همين مي ترسم . آدم به كسي يا چيزي عادت مي كند و آنوقت آن كس يا آن چيز قالش مي گذارد . آنوقت ديگر هيچ چيز باقي نمي ماند . مي فهمي چه مي خواهم بگويم ؟ ))

جس ترمز گرفت . صدايش مي لرزيد .

(( لني ، چكارت كرده اند ؟ من ديگر هيچوقت تو را تنها نمي گذارم. ))

(( جس ، كسي كارم نكرده . هيچ . ولي دو ميليارد هستند ، فكرش را مي تواني بكني ؟ ..... آنها كاري به اين كارهايش ندارند . حتي نگاهت هم نمي كنند . بعضي وقتها آدم يك مادر دارد كه آدم را مي گذارد و مي رود . مي فهمي ؟ ))

(( من تو را تنها نمي گذارم . ))
(( من مادر نمي خواهم . كاري با مادرها ندارم . مادر خودم هم كار خوبي كرد كه رفت و مرا تنها گذاشت . وقتي پهلوي من بود ، وقتي پدرم خانه نبود ، توي خانه از رفيقهايش پذيرايي مي كرد . من هفت هشت سالم بود . حتي بلد نبودم بشمرم . فكرش را بكن . ))

اتومبيل را نگه داشت و خود را به سوي او انداخت و او را در آغوش خود فشرد .

(( لني ، لني ))

(( چرا گريه مي كني جس ، من كه چيزي نگفتم ، فقط گفتم آنهايي را كه مي گذارند و مي روند دوست ندارم .اين است كه اول خودم مي گذارم و مي روم اين مطمئن تر است . ))

(( لني من قول مي دهم كه اول تو مرا ترك كني . تويي كه مرا قال مي گذاري . ))

(( قول مي دهي ؟))

(( با تمام قلبم .))

 

  از کتاب خدا حافظ گاری کوپر ( نوشته رومن گاری، ترجمه ی سروش حبیبی )

 

 

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 12  توسط سعید   | 
 

از اين پاسبورت .....  

مرز،

از اين ، مي ترسم !

اين شهامتو دارم كه خالي كنم تو مغزم ،

اما مي ترسم .

من رويا ندارم ، از اينم مي ترسم  .

 

                                                  از فيلمنوشت حكم مسعود كيميايي

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 14  توسط سعید   | 
                                                                                     

همدم غم شبونه ! 

                        خرس صورتی میدونه !

                                                     بی قرارتم !

خواب می بینم در کنارتـم !

بارون اشک در بـــــــهارتم !

 

عکس تو ، تو قاب سینمه!

یاد تو همیــــشه بامـــــنه !

خوشه خوشه های خاطره!

توی دشت دل یه خرمــــنه !

عزیز دلک !

                 نازی خوشگلک !

                                       گنجشک دلت  میزنه پرک !

کاسه دلم برداشته ترک .

 

یک امشــــــــــــب نباشی دلتگم

بی غصه ،خوش و شوخ و شنگم

شمع گل ، شـــــــــــیرینی رنگینک

                                             تولد نازی مبارک !

 

                                                                                       ــــ ـــــ  ـــــ  ــــــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ـــــ ـــــ

 

چیه برادر ؟

جشن تولده !

ممنوعه ؟

زن بی حجاب نداریم ، زن با حجاب هم نداریم .

مرد بی غیرت نداریم ، مرد با غیرت هم نداریم .

نوار مبتذل نداریم.

ماهواره نداریم .

صور قبیحه نداریم .

حشیش ، گرس ، تریاک ، زغال خوب ، رفیق ناباب نداریم

رقص .

آواز .

خوشی .

خنده .

بشکن و بالا بنداز نداریم .

شرمندتونم !
هیچ چیز ممنوعه کلا نداریم ، بفرمایین تو ملاحظه کنین خواهش میکنم .

نداریم ، نداریم .

جشن تولد یه بچه س ، ولی بچه هم نداریم .

مهمونیه !
ولی مهمون نداریم .

نمایشه ،

نمایش !

نمایشه یه نفره .

 

          از فیلمنوشت شب یلدا  (کیومرث پوراحمد)

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 0  توسط سعید   | 
 

بر مسند داوری زندگی را بر خویش ،جهنم بی انصافی ها کرده ایم.

 حکم صادر کنیم و بی استماع فرجام خواهی گردن بزنیم.

استعدادما در تباه کردن هر چیزی است که امیدی برای بقا باشد.

.......عطر ورود تو را حریصانه منتظرم.

 

                  از وبلاگ نيك آهنگ (..... وحامد ظريفيان عزيز كه بزرگتر بود )

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 16  توسط سعید   | 
                                              ترانه فیلم سنتوری

رفیق من سنگ صبور غــــــــــــم هام
                                                       به دیدنم بیا که خیلی تنــــــــهام
هیشکی نمی فهمه  چه حالی دارم
                                                      چه دنیای رو به زوالــــــــــــی دارم
مجنونم و دل زده از لیلــــــــــــــــی ها
                                                     خیلی دلم گرفته از خیلـــــــــی ها
نمونــــــــــــده از جوونی هام نشونی
                                                     پیر شــــدم، پیـــــــــر تو ای جوونی
تنهایی بی سنـــــــــــگ صبـــــــــــور
                                                     خونه سرد و ســــــــــــــــــوت و کور
توی شـــــــــــــبات ســـــتاره نیست
                                                    مونــــــــــــــــــدی و راه چاره نیست
اگر چـــــــــــــــــه هـــــیچ کس نیومد
                                                    سری به تنهائیت  نــــــــــــــــــــــزد
اما تو کــــــــــــــــــــــــــــــوه درد باش
                                                    طاقت بیار و مرد بــــــــــــــــــــــاش
اگر بیای همون جوری که بـــــــودی 
                                                    کم میارن حسودا از حســــــــودی
صدای سازم همه جا پر شــــــــــده
                                                  هر کی شنیده از خودش بی خوده
اما خودم پر شــــــــــــــــــدم از گلایه
                                                  هیچی ازم نمونده جز یه ســـــــــایه
سایه ای که خالی از عشق و امید
                                                 همیشه محتاجه به نور خورشــــــید

                                                                    شعر از امیر ارجینی

 |+| نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 11  توسط سعید   | 
 

توی قاب خیس این پنجره‌ها
عکسی از جمعه‌ی غم‌گین می‌بینم،
چه سياهه  به تن‌اش رخت عزا !
تو چشاش ابرای سنگین می‌بینم.

داره از ابر سیا خون می‌چکه!
جمعه‌ها خون جای بارون می‌چکه!


نفس‌ام در نمی‌آد، جمعه‌ها سر نمی‌آد!
کاش می‌بستم چشامو، اين ازم بر نمی‌آد!


عمر جمعه به هزار سال می‌رسه،
جمعه‌ها غم دیگه بی‌داد می‌کنه،
آدم از دست خودش خسته می‌شه،
با لبای بسته فرياد می‌كنه:


جمعه وقت رفتنه, موسم دل‌کندنه،
خنجر از پشت می‌زنه, اون كه هم‌راه منه!

داره از ابر سیا خون می‌چکه!
جمعه‌ها خون جای بارون می‌چکه!

 

                                                                            از شهیار قنبری

 

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 20  توسط سعید   | 
 
  بالا