|
نقره خطها ......
|
||
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود
خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه
کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود
از هر کرانه تیر دعا کردهام روان
باشد کز آن میانه یکی کارگر شود
ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو
لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود
از کیمیای مهر تو زر گشت روی من
آری به یمن لطف شما خاک زر شود
در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب
یا رب مباد آن که گدا معتبر شود
بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی
مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست
سرها بر آستانه او خاک در شود
حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست
دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود
از شمس الدين محمد حافظ
از خون جوانان وطن لاله دمیده
از ماتم سرو قدشان، سرو خمیده ...........
از اشك همه روی زمین زیر و زبر كن
مشتی گرت از خاك وطن هست بسر كن
غیرت كن و اندیشه ایام بتر كن
اندر جلو تیر عدو، سینه سپر كن ........
جان بازی عشاق، نه چون بازی نرد است
مردی اگرت هست، كنون وقت نبرد است .......
از عارف قزويني
در منظری از دریا سه نقش بر موج بود که به ساحل می آمد . با اولین موج سهمگین نعش عشق به ساحل رسید . بوی نعش عشق که در ساحل پیچید زبان شیطان ٬ بامداد محشر را دست بوسید و به آوازی آرام در آن قیامت زار به نور فانوسی داستان های خون آلود عاشقانه خواند که در همه آن ها قاتل خودش بود . جسد دیگر را شناختم ٬ بوی مرطوب مرگ من انتتظار قیامت نداشت و به شهادت عشق سرداری مظلوم بود . قطعه ی ما در گورستانی باستانی بود که در آن مردانی به عشق خفته بودیم . ما بی سنگ ونام بودیم ٬ اما یکدیگر را می شناختیم و هنوز عشق را باور می کردیم .
از رمان حسد نوشته ی مسعود کیمیایی
ستون به سقف تو مي زنم اگرچه با استخوان خويش
دوباره مي بويم از تو گل به ميل نسل جوان تو
دوباره مي شويم از تو خون به سيل اشك روان خويش
دوباره يك روز آشنا سياهي از خانه مي رود
به شعر خود رنگ مي زنم ز آبي آسمان خويش
اگرچه صد ساله مرده ام به گور خود خواهم ايستاد
كه بردرم قلب اهرمن ز نعره ي آنچنان خويش
كسي كه عظم رميم را دوباره انشا كند به لطف
چو كوه مي بخشدم شكوه به عرصه ي امتحان خويش
اگرچه پيرم ولي هنوز مجال تعليم اگر بود
جوااني آغاز مي كنم كنار نوباوگان خويش
حديث حب الوطن ز شوق بدان روش ساز مي كنم
كه جان شود هر كلام دل چو برگشايم دهان خويش
هنوز در سينه ي آتشي بجاست كز تاب شعله اش
گمان ندارم به كاهشي زگرمي دمان خويش
دوباره مي بخشي ام توان اگرچه شعرم به خون نشست
دوباره مي سازمت به جان اگرچه بيش از توان خويش
از سيمين بهبهاني
شد خزان گلشن آشنایی
بازهم آتش به جان زد جدایی
عمر من ای گل طی شد بهر تو
وز تو ندیدم جز بدعهدی و بی وفایی
با تو وفا کردم تا به تنم جان بود
عشق و وفا داری با تو چه دارد سود
آفت خرمن مهر و وفایی
نو گل گلشن جور و جفایی
وز دل سنگت آه
دلم از غم خونین است
روش بختم اين است
از جام غم مستم
دشمن می پرستم
تا هستم
تو و مست از می به چمن
چون گل خندان از مستی بر گریه من
با دگران در گلشن نوشی مي
من ز فراغت ناله کنم تا کی
تو و نی چون ناله کشیدن ها
من و چون گل جامه دریدن ها
ز رقیبان خواری دیدن ها
دلم از غم خون کردی
چه بگویم چون کردی
دردم افزون کردی
برو ای از مهر و وفا عاری
برو ای عاری ز وفاداری
بشکستی چون زلفت عهد مرا
دریغ و درد از عمرم
که در وفایت شد طی
ستم به یاران تا چند
جفا به عاشق تا کی
نمی کنی ای گل یک دم يادم
که همچو اشک از چشمت افتادم
تا کی بي تو بود
از غم خون دل من
آه از دل تو
گر چه ز محنت خوارم کردی
با غم و حسرت یارم کردی
مهر تو دارم باز
بکن ای گل با من هر چه تواني ناز
کز عشقت می سوزم باز
از بیوک معیری ( متخلص به رهی )
مرا ببوس مرا ببوس
برای آخرین بار
ترا خدانگهدار
که میروم بسوی سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت
در میان توفان
هم پیمان با قایقرانها
گذشته از جان باید بگذشت از طوفانها
به نیمه شبها
دارم با یارم پیمانها
که برفروزم آتشها در کوهستانها آه
شب سیه
سفر کنم
ز تیره راه
گذر کنم
نگه کن ای گل من
سرشک غم به دامن
برای من میفکن
مرا ببوس مرا ببوس
برای آخرین بار
ترا خدانگهدار
که میروم بسوی سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت
دختر زیبا امشب بر تو مهمانم
درپیش تو میمانم تا لب بگذاری بر لب من
دختر زیبا از برق نگاه تو
اشک بی گناه تو
روشن سازد یک امشب من
مرا ببوس مرا ببوس
برای آخرین بار
ترا خدانگهدار
که میروم بسوی سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت......
از ... به روایتی حيدر رقابي ( با صدای حسن گلنراقی که یکبار خواند )
...... شروع كرد به زمزمه كردن . دستهايش را در جيب كرد . احساس كرد كه چيزي در آن هست كه قبلا نبود . آن را بيرون آورد . يا حضرت گه . دلار بود . به اندازه ي يك تپاله ي بزرگ دلار .
(( خدايا اين ديگر چيست . اينها از كجا آمده اند ؟))
(( رفقاي من اين را توي جيبت گذاشتند كه اگر احتياج پيدا كردي ....... ))
اسكناسها را شمرد و با صدايي خفه گفت :
(( ده هزار دلار ! ))
لحظه اي مبهوت ماند . تله . تله ي حقيقي .
(( ده هزار دلار . جس ، من با اين جور چيزها نمي توانم زندگي كنم . نه شوخي نمي كنم . مرا چه به اين پولها ؟ ده هزار ...... من ديگر جرات ندارم تكان بخورم . مي ترسم اين اسكناسها ناراحت بشوند . ))
(( ول كن لني . ))
(( گفتم من از اين پول وحشت دارم .))
(( عادت مي كني .))
(( از همين مي ترسم . آدم به كسي يا چيزي عادت مي كند و آنوقت آن كس يا آن چيز قالش مي گذارد . آنوقت ديگر هي چيز باقي نمي ماند . مي فهمي چه مي خواهم بگويم ؟ ))
جس ترمز گرفت . صدايش مي لرزيد .
(( لني ، چكارت كرده اند ؟ من ديگر هيچوقت تو را تنها نمي گذارم. ))
(( جس ، كسي كارم نكرده . هيچ . ولي دو ميليارد هستند ، فكرش را مي تواني بكني ؟ ..... آنها كاري به اين كارهايش ندارند . حتي نگاهت هم نمي كنند . بعضي وقتها آدم يك مادر دارد كه آدم را مي گذارد و مي رود . مي فهمي ؟ ))
(( من تو را تنها نمي گذارم . ))
(( من مادر نمي خواهم . كاري با مادرها ندارم . مادر خودم هم كار خوبي كرد كه رفت و مرا تنها گذاشت . وقتي پهلوي من بود ، وقتي پدرم خانه نبود ، توي خانه از رفيقهايش پذيرايي مي كرد . من هفت هشت سالم بود . حتي بلد نبودم بشمرم . فكرش را بكن . ))
اتومبيل را نگه داشت و خود را به سوي او انداخت و او را در آغوش خود فشرد .
(( لني ، لني ))
(( چرا گريه مي كني جس ، من كه چيزي نگفتم ، فقط گفتم آنهايي را كه مي گذارند و مي روند دوست ندارم .اين است كه اول خودم مي گذارم و مي روم اين مطمئن تر است . ))
(( لني من قول مي دهم كه اول تو مرا ترك كني . تويي كه مرا قال مي گذاري . ))
(( قول مي دهي ؟))
(( با تمام قلبم .))
از کتاب خدا حافظ گاری کوپر ( نوشته رومن گاری، ترجمه ی سروش حبیبی )
از اين پاسبورت .....
مرز،
از اين ، مي ترسم !
اين شهامتو دارم كه خالي كنم تو مغزم ،
اما مي ترسم .
من رويا ندارم ، از اينم مي ترسم .
از فيلمنوشت حكم مسعود كيميايي
همدم غم شبونه !
خرس صورتی میدونه !
بی قرارتم !
خواب می بینم در کنارتـم !
بارون اشک در بـــــــهارتم !
عکس تو ، تو قاب سینمه!
یاد تو همیــــشه بامـــــنه !
خوشه خوشه های خاطره!
توی دشت دل یه خرمــــنه !
عزیز دلک !
نازی خوشگلک !
گنجشک دلت میزنه پرک !
کاسه دلم برداشته ترک .
یک امشــــــــــــب نباشی دلتگم
بی غصه ،خوش و شوخ و شنگم
شمع گل ، شـــــــــــیرینی رنگینک
تولد نازی مبارک !
ــــ ـــــ ـــــ ــــــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ـــــ ـــــ
چیه برادر ؟
جشن تولده !
ممنوعه ؟
زن بی حجاب نداریم ، زن با حجاب هم نداریم .
مرد بی غیرت نداریم ، مرد با غیرت هم نداریم .
نوار مبتذل نداریم.
ماهواره نداریم .
صور قبیحه نداریم .
حشیش ، گرس ، تریاک ، زغال خوب ، رفیق ناباب نداریم
رقص .
آواز .
خوشی .
خنده .
بشکن و بالا بنداز نداریم .
شرمندتونم !
هیچ چیز ممنوعه کلا نداریم ، بفرمایین تو ملاحظه کنین خواهش میکنم .
نداریم ، نداریم .
جشن تولد یه بچه س ، ولی بچه هم نداریم .
مهمونیه !
ولی مهمون نداریم .
نمایشه ،
نمایش !
نمایشه یه نفره .
از فیلمنوشت شب یلدا (کیومرث پوراحمد)
توی قاب خیس این پنجرهها
عکسی از جمعهی غمگین میبینم،
چه سياهه به تناش رخت عزا !
تو چشاش ابرای سنگین میبینم.
داره از ابر سیا خون میچکه!
جمعهها خون جای بارون میچکه!
نفسام در نمیآد، جمعهها سر نمیآد!
کاش میبستم چشامو، اين ازم بر نمیآد!
عمر جمعه به هزار سال میرسه،
جمعهها غم دیگه بیداد میکنه،
آدم از دست خودش خسته میشه،
با لبای بسته فرياد میكنه:
جمعه وقت رفتنه, موسم دلکندنه،
خنجر از پشت میزنه, اون كه همراه منه!
داره از ابر سیا خون میچکه!
جمعهها خون جای بارون میچکه!
از شهیار قنبری
پوستيني كهنه دارم من،
يادگاري ژنده پير از روزگاراني غبارآلود
سالخوردي جاودان مانند
مانده ميراث از نياكانم مرا، اين روزگار آلود.
جز پدرم آيا كسي را مي شناسم من!
كز نياكانم سخن گفتن؟
نزد آن قومي كه ذرات شرف، در خانه ي خونشان
كرده جا را بهر هر چيز دگر، حتي براي آدميت، تنگ،
خنده دارد از نياكاني سخن گفتن، كه من گفتم.
جز پدرم آري
من نياي ديگري نشاختم هرگز.
نيز او چون من سخن مي گفت
همچنين دنبال كن تا آن پدر جدم،
كاندر اخم جنگلي،خميازه كوهي
روز و شب مي گشت، يا مي خفت
اين دبير گيج و گول و كور دل: تاريخ،
تا مذهب دفترش را گاه گه مي خواست
با پريشان سرگذشتي از نياكانم بيالايد،
رعشه مي افتادش اندر دست
در بنان درفشانش كلك شيرين سلك مي لرزيد،
حبرش اندر محبر پر ليقه چون سنگ سيه مي بست.
زانكه فرياد امير عادلي چون رعد بر مي خاست:
ـ«هان كجايي، اي عموي مهربان! بنويس.
ماه نو را دوش ما، با چاكران، در نيمه شب ديديم.
ماديان سرخ بال ما سه كرت تا سحر زاييد.
در كدامين عهد بوده ست اين چنين، يا آن چنان بنويس.»
ليك هيچت غم مباد از اين،
اي عموي مهربان، تاريخ!
پوستيني كهنه دارم من كه مي گويد
از نياكانم برايم داستان، تاريخ!
من يقين دارم كه در رگ هاي من خون رسولي يا امامي نيست.
نيز خون هيچ خان پادشاهي نيست
وين نديم ژنده پيرم دوش با من گفت
كاندرين بي فخر بودن ها گناهي نيست.
پوستيني كهنه دارم من،
سالخوردي جاودان مانند.
مرده ريگي داستان گوي از نياكانم، كه شب تا روز
گويدم چون و نگويد چند
سال ها زين در ساحل پر حاصل جيحون
بس پدرم از جان و دل كوشيد،
تا مگر كاين پوستين را نو گند بنياد
او چنين مي گفت و بودش ياد:
ـ «داشت كم كم شبكلاه و جبه ي من نو ترك مي شد،
كشتگاهم برگ و بر مي داد.
ناگهان طوفان خشمي با شكوه و سرخگون برخاست.
من سپردم زورق خود را به آن توفان و گفتم هر چه بادا باد.
تا گشودم چشم، ديدم تشنه لب بر ساحل خشك كشف رودم
پوستين كهنه ي ديرينه ام با من.
اندرون، ناچار،مالامال نور معرفت شد باز،
هم بدان سان كز ازل بودم.»
باز او ماند و سه پستان و گل زوفا؛
باز او ماند و سكنگور و سيه دانه
و آن به آيين حجره زاراني
كان چه بيني در كتاب تحفه ي هندي،
هر يكي خوابيده او را در يكي خانه.
روز رحلت پوستينش را به ما بخشيد.
ما پس از او پنج تن بوديم.
من بسان كاروان سالارشان بودم.
ـ كاروان سالار ره نشناس ـ
اوفتان خيزان،
تا بدين غايت كه بيني، راه پيموديم.
سال ها زين پيشتر من نيز
خواستم كاين پوستين را نو كنم بنياد.
با هزاران آستين چركين ديگر بركشيدم از جگر فرياد:
«اين مباد! آن باد!»
ناگهان توفان بي رحمي سيه برخاست....
پوستيني كهنه دارم من،
يادگار از روزگاراني غبارآلود.
مانده ميراث از نياكانم مرا، اين روزگار آلود.
هاي، فرزندم!
بشنو و هشدار
بعد از من سالخورد جاودان مانند
با بر و دوش تو دارد كار.
ليك هيچت غم مباد از اين.
كو، كدامين جبه ي زربفت رنگين مي شناسي تو
كز مرقع پوستين كهنه ي من پاك تر باشد؟
با كدامين خلعتش آيا بدل سازم
كه م نه در سودا ضرر باشد؟
لاله جانم آي دختر جان!
همچنانش پاك و دور از رقعه ي آلودگانم مي دار.
از مهدي اخوان ثالث
کوچه شهر دلم
از صدای پای تو خالیه
نقش صد خاطره از روزای دور
عابر این کوچه خیالیه
به شب کوچه دل دیگه مهتاب نمیاد
توی حجله چشام عروسه خواب نمیاد
کوچه شهر دلم بی تو کوچه غمه
همه روزاش ابریه روز آفتابیش کمه
غم تنهایی داره کوچه دل بدون تو
همه شعر دفترمن مال تو برای تو
بوی دستای تو داره غربت دستای من
یاد قصه های تو داره مونس لحظه های من
به شب کوچه دل دیگه مهتاب نمیاد
توی حجله چشام عروسه خواب نمیاد
کوچه شهر دلم بی تو کوچه غمه
همه روزاش ابریه روز آفتابیش کمه
از حسین نجفیان (با صدای فریدون فروغی تکرار نشدنی )
يك جنگجو كه نجنگيد اما شكست خورد
از نصرت رحماني
بايد مطلقا مدرن بود .
از آرتور رمبو (سر آمد كتاب حافظ به روايت كيارستمي )
عقايد نوكانتي از آن من، شقايق نرماندي از آن تو
حلاوت و بيصبري از آن من، عشق پانزدهسانتی ......
..............
با صداي محسن نامجو
زرد ها بی خود قرمز نشده اند
قرمزی رنگ نینداخته است
بی خودی بر دیوار
صبح پیدا شده از آن طرف کوه ازاکو اما
وازانا پیدا نیست
گرته ی روشنی مرده ی برفی همه کارش آشوب
بر سر شیشه ی هر پنجره ای بگرفته قرار
وازانا پیدا نیست
من دلم سخت گرفته است از این
مهمان خانه مهمان کش روزش تاریک
که به جان هم نشناخته انداخته است
چند تن خواب آلود
چند تن ناهموار
چند تن نا هشیار
از نیما یوشیج
می زنم از توی خونه بیرون ٬راه میرم زیر صدای بارون !
سایه ی سیاه شب روی سرم ٬ تو جیبام تخمه ی آفتابگردون !
گوشم از نصیحتهای کهنه پر ٬ همه می گن از ترانه دل ببر !
اما خاموشی من مرگ منه ٬ توی خاموشی می سوزم گر و گر !
هیچکسی توی ترانه تا به حال٬ حرفی از اجاره خونه نزده !
انگاری گفتن حرفای حساب٬ به ترانه های ما نیومده !
ارکستر روزگارمون کوک سکوت از قدیم !
ما تو تمام زندگی ساز مخالف نزدیم !
سمفونی عذابمون صدای داوودی نداشت !
باغ ملخ خورده ی ما گلای داوودی نداشت !
خوابامونو خط می زنن با خودنویس بی دوات !
تو فصل بی حرفی عشق٬ ترانه شد تنقلات !
توی هیچ ترانه یی یه کارگر٬ نمی افته از رو داربست بلند !
توی هیچ ترانه یی ترانه ساز ٬دیو جادو رو نمی ندازه به بند !
انگاری کسی تو این شهر بزرگ ٬یه دونه ام آدم بدبخت ندیده !
قر می دن این آدمای غم زده ٬ با طنین این صداهای لوند !
آخ که از ترانه های بی خطر ٬ همه آلبومای ما گرفته بوی گند !
ارکستر روزگارمون کوک سکوت از قدیم !
ما تو تمام زندگی ساز مخالف نزدیم !
سمفونی عذابمون صدای داوودی نداشت !
باغ ملخ خورده ی ما گلای داوودی نداشت !
خوابامونو خط می زنن با خودنویس بی دوات !
تو فصل بی حرفی عشق٬ ترانه شد تنقلات !
از یغما گلرویی
ولی این حقیقت دارد که در پایان یکی از آخرین روزهای جنگ بزرگ ، صدها فرشته به زمین آمده بودند تا به انسان ها کمک کنند !
می گویند : (( همان روزها خداوند گفته بود که دیگر از انسان های روی زمین نا امید شده است .))
پس همان روزها ، در دل رهبران بزرگ دنیا و در دل سربازان ، و در دل مردم دنیا مهر ، محبت و خستگی نهاد و آنها در یک روز و یک ساعت مشخص ، تصمیم گرفتند ، که دیگر باهم نجنگند .
چون دیگر هیچ کودکی به مدرسه نمی رفت .
هیچ پرنده ای روی شاخه آواز نمی خواند.
هیچ مادری نمی زایید و پدرها ، دیگر به خانه بر نمی گشتند .
نه یک جا ، هر جا ، همه جا. هیچ دختر عاشق نمی شد . هیچ انشایی نوشته نمی شد . هیچ کارت تبریکی برای دیگری فرستاده نمی شد و هیچ نامه ای نوشته نمی شد . پس فرشته ها آمده بودند تا به همه کمک کنند . پرنده ها ، به آدمها ، به گیاهان ، به مداد رنگی ها ، نقاشی ها ،شعرها ، کتابها ، نان ها ، دستها ، چشم ها . به باد به ابر به آب به باران به خاک . به بادکنک ها و بادبادک های رنگی هم !
اما فرشته ها آنقدر در روی زمین کار داشتند و آنقدر ماندند که دیگر نتوانستند یه آسمان برگردند . پس تصمیم گرفتند ، وقتی که کمی آرامش به خانه ها برگشت و ماه توانست آدمها را عاشق کند، نامه رسان شوند . چون بین آدمها فاصله زیادی افتاده بود . حتی بین پرنده ها و آسمان ، بین میوه ها و درخت ها . بین آبها و رودخانه ها هم .
و حالا در سراسر دنیا تمام نامه رسان ها ، فرشته اند .
از کتاب ببخشید هواپیماهای ما شهر شما را ویران کردند هیوا مسیح
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند
از شمس الدين محمد حافظ
amen برای
|
|