|
نقره خطها ......
|
||
از اين پاسبورت .....
مرز،
از اين ، مي ترسم !
اين شهامتو دارم كه خالي كنم تو مغزم ،
اما مي ترسم .
من رويا ندارم ، از اينم مي ترسم .
از فيلمنوشت حكم مسعود كيميايي
همدم غم شبونه !
خرس صورتی میدونه !
بی قرارتم !
خواب می بینم در کنارتـم !
بارون اشک در بـــــــهارتم !
عکس تو ، تو قاب سینمه!
یاد تو همیــــشه بامـــــنه !
خوشه خوشه های خاطره!
توی دشت دل یه خرمــــنه !
عزیز دلک !
نازی خوشگلک !
گنجشک دلت میزنه پرک !
کاسه دلم برداشته ترک .
یک امشــــــــــــب نباشی دلتگم
بی غصه ،خوش و شوخ و شنگم
شمع گل ، شـــــــــــیرینی رنگینک
تولد نازی مبارک !
ــــ ـــــ ـــــ ــــــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ـــــ ـــــ
چیه برادر ؟
جشن تولده !
ممنوعه ؟
زن بی حجاب نداریم ، زن با حجاب هم نداریم .
مرد بی غیرت نداریم ، مرد با غیرت هم نداریم .
نوار مبتذل نداریم.
ماهواره نداریم .
صور قبیحه نداریم .
حشیش ، گرس ، تریاک ، زغال خوب ، رفیق ناباب نداریم
رقص .
آواز .
خوشی .
خنده .
بشکن و بالا بنداز نداریم .
شرمندتونم !
هیچ چیز ممنوعه کلا نداریم ، بفرمایین تو ملاحظه کنین خواهش میکنم .
نداریم ، نداریم .
جشن تولد یه بچه س ، ولی بچه هم نداریم .
مهمونیه !
ولی مهمون نداریم .
نمایشه ،
نمایش !
نمایشه یه نفره .
از فیلمنوشت شب یلدا (کیومرث پوراحمد)
توی قاب خیس این پنجرهها
عکسی از جمعهی غمگین میبینم،
چه سياهه به تناش رخت عزا !
تو چشاش ابرای سنگین میبینم.
داره از ابر سیا خون میچکه!
جمعهها خون جای بارون میچکه!
نفسام در نمیآد، جمعهها سر نمیآد!
کاش میبستم چشامو، اين ازم بر نمیآد!
عمر جمعه به هزار سال میرسه،
جمعهها غم دیگه بیداد میکنه،
آدم از دست خودش خسته میشه،
با لبای بسته فرياد میكنه:
جمعه وقت رفتنه, موسم دلکندنه،
خنجر از پشت میزنه, اون كه همراه منه!
داره از ابر سیا خون میچکه!
جمعهها خون جای بارون میچکه!
از شهیار قنبری
پوستيني كهنه دارم من،
يادگاري ژنده پير از روزگاراني غبارآلود
سالخوردي جاودان مانند
مانده ميراث از نياكانم مرا، اين روزگار آلود.
جز پدرم آيا كسي را مي شناسم من!
كز نياكانم سخن گفتن؟
نزد آن قومي كه ذرات شرف، در خانه ي خونشان
كرده جا را بهر هر چيز دگر، حتي براي آدميت، تنگ،
خنده دارد از نياكاني سخن گفتن، كه من گفتم.
جز پدرم آري
من نياي ديگري نشاختم هرگز.
نيز او چون من سخن مي گفت
همچنين دنبال كن تا آن پدر جدم،
كاندر اخم جنگلي،خميازه كوهي
روز و شب مي گشت، يا مي خفت
اين دبير گيج و گول و كور دل: تاريخ،
تا مذهب دفترش را گاه گه مي خواست
با پريشان سرگذشتي از نياكانم بيالايد،
رعشه مي افتادش اندر دست
در بنان درفشانش كلك شيرين سلك مي لرزيد،
حبرش اندر محبر پر ليقه چون سنگ سيه مي بست.
زانكه فرياد امير عادلي چون رعد بر مي خاست:
ـ«هان كجايي، اي عموي مهربان! بنويس.
ماه نو را دوش ما، با چاكران، در نيمه شب ديديم.
ماديان سرخ بال ما سه كرت تا سحر زاييد.
در كدامين عهد بوده ست اين چنين، يا آن چنان بنويس.»
ليك هيچت غم مباد از اين،
اي عموي مهربان، تاريخ!
پوستيني كهنه دارم من كه مي گويد
از نياكانم برايم داستان، تاريخ!
من يقين دارم كه در رگ هاي من خون رسولي يا امامي نيست.
نيز خون هيچ خان پادشاهي نيست
وين نديم ژنده پيرم دوش با من گفت
كاندرين بي فخر بودن ها گناهي نيست.
پوستيني كهنه دارم من،
سالخوردي جاودان مانند.
مرده ريگي داستان گوي از نياكانم، كه شب تا روز
گويدم چون و نگويد چند
سال ها زين در ساحل پر حاصل جيحون
بس پدرم از جان و دل كوشيد،
تا مگر كاين پوستين را نو گند بنياد
او چنين مي گفت و بودش ياد:
ـ «داشت كم كم شبكلاه و جبه ي من نو ترك مي شد،
كشتگاهم برگ و بر مي داد.
ناگهان طوفان خشمي با شكوه و سرخگون برخاست.
من سپردم زورق خود را به آن توفان و گفتم هر چه بادا باد.
تا گشودم چشم، ديدم تشنه لب بر ساحل خشك كشف رودم
پوستين كهنه ي ديرينه ام با من.
اندرون، ناچار،مالامال نور معرفت شد باز،
هم بدان سان كز ازل بودم.»
باز او ماند و سه پستان و گل زوفا؛
باز او ماند و سكنگور و سيه دانه
و آن به آيين حجره زاراني
كان چه بيني در كتاب تحفه ي هندي،
هر يكي خوابيده او را در يكي خانه.
روز رحلت پوستينش را به ما بخشيد.
ما پس از او پنج تن بوديم.
من بسان كاروان سالارشان بودم.
ـ كاروان سالار ره نشناس ـ
اوفتان خيزان،
تا بدين غايت كه بيني، راه پيموديم.
سال ها زين پيشتر من نيز
خواستم كاين پوستين را نو كنم بنياد.
با هزاران آستين چركين ديگر بركشيدم از جگر فرياد:
«اين مباد! آن باد!»
ناگهان توفان بي رحمي سيه برخاست....
پوستيني كهنه دارم من،
يادگار از روزگاراني غبارآلود.
مانده ميراث از نياكانم مرا، اين روزگار آلود.
هاي، فرزندم!
بشنو و هشدار
بعد از من سالخورد جاودان مانند
با بر و دوش تو دارد كار.
ليك هيچت غم مباد از اين.
كو، كدامين جبه ي زربفت رنگين مي شناسي تو
كز مرقع پوستين كهنه ي من پاك تر باشد؟
با كدامين خلعتش آيا بدل سازم
كه م نه در سودا ضرر باشد؟
لاله جانم آي دختر جان!
همچنانش پاك و دور از رقعه ي آلودگانم مي دار.
از مهدي اخوان ثالث
کوچه شهر دلم
از صدای پای تو خالیه
نقش صد خاطره از روزای دور
عابر این کوچه خیالیه
به شب کوچه دل دیگه مهتاب نمیاد
توی حجله چشام عروسه خواب نمیاد
کوچه شهر دلم بی تو کوچه غمه
همه روزاش ابریه روز آفتابیش کمه
غم تنهایی داره کوچه دل بدون تو
همه شعر دفترمن مال تو برای تو
بوی دستای تو داره غربت دستای من
یاد قصه های تو داره مونس لحظه های من
به شب کوچه دل دیگه مهتاب نمیاد
توی حجله چشام عروسه خواب نمیاد
کوچه شهر دلم بی تو کوچه غمه
همه روزاش ابریه روز آفتابیش کمه
از حسین نجفیان (با صدای فریدون فروغی تکرار نشدنی )
يك جنگجو كه نجنگيد اما شكست خورد
از نصرت رحماني
بايد مطلقا مدرن بود .
از آرتور رمبو (سر آمد كتاب حافظ به روايت كيارستمي )
گوش کنیم
عقايد نوكانتي از آن من، شقايق نرماندي از آن تو
حلاوت و بيصبري از آن من، عشق پانزدهسانتی ......
..............
از محسن نامجو
زرد ها بی خود قرمز نشده اند
قرمزی رنگ نینداخته است
بی خودی بر دیوار
صبح پیدا شده از آن طرف کوه ازاکو اما
وازانا پیدا نیست
گرته ی روشنی مرده ی برفی همه کارش آشوب
بر سر شیشه ی هر پنجره ای بگرفته قرار
وازانا پیدا نیست
من دلم سخت گرفته است از این
مهمان خانه مهمان کش روزش تاریک
که به جان هم نشناخته انداخته است
چند تن خواب آلود
چند تن ناهموار
چند تن نا هشیار
از نیما یوشیج
می زنم از توی خونه بیرون ٬راه میرم زیر صدای بارون !
سایه ی سیاه شب روی سرم ٬ تو جیبام تخمه ی آفتابگردون !
گوشم از نصیحتهای کهنه پر ٬ همه می گن از ترانه دل ببر !
اما خاموشی من مرگ منه ٬ توی خاموشی می سوزم گر و گر !
هیچکسی توی ترانه تا به حال٬ حرفی از اجاره خونه نزده !
انگاری گفتن حرفای حساب٬ به ترانه های ما نیومده !
ارکستر روزگارمون کوک سکوت از قدیم !
ما تو تمام زندگی ساز مخالف نزدیم !
سمفونی عذابمون صدای داوودی نداشت !
باغ ملخ خورده ی ما گلای داوودی نداشت !
خوابامونو خط می زنن با خودنویس بی دوات !
تو فصل بی حرفی عشق٬ ترانه شد تنقلات !
توی هیچ ترانه یی یه کارگر٬ نمی افته از رو داربست بلند !
توی هیچ ترانه یی ترانه ساز ٬دیو جادو رو نمی ندازه به بند !
انگاری کسی تو این شهر بزرگ ٬یه دونه ام آدم بدبخت ندیده !
قر می دن این آدمای غم زده ٬ با طنین این صداهای لوند !
آخ که از ترانه های بی خطر ٬ همه آلبومای ما گرفته بوی گند !
ارکستر روزگارمون کوک سکوت از قدیم !
ما تو تمام زندگی ساز مخالف نزدیم !
سمفونی عذابمون صدای داوودی نداشت !
باغ ملخ خورده ی ما گلای داوودی نداشت !
خوابامونو خط می زنن با خودنویس بی دوات !
تو فصل بی حرفی عشق٬ ترانه شد تنقلات !
از یغما گلرویی
ولی این حقیقت دارد که در پایان یکی از آخرین روزهای جنگ بزرگ ، صدها فرشته به زمین آمده بودند تا به انسان ها کمک کنند !
می گویند : (( همان روزها خداوند گفته بود که دیگر از انسان های روی زمین نا امید شده است .))
پس همان روزها ، در دل رهبران بزرگ دنیا و در دل سربازان ، و در دل مردم دنیا مهر ، محبت و خستگی نهاد و آنها در یک روز و یک ساعت مشخص ، تصمیم گرفتند ، که دیگر باهم نجنگند .
چون دیگر هیچ کودکی به مدرسه نمی رفت .
هیچ پرنده ای روی شاخه آواز نمی خواند.
هیچ مادری نمی زایید و پدرها ، دیگر به خانه بر نمی گشتند .
نه یک جا ، هر جا ، همه جا. هیچ دختر عاشق نمی شد . هیچ انشایی نوشته نمی شد . هیچ کارت تبریکی برای دیگری فرستاده نمی شد و هیچ نامه ای نوشته نمی شد . پس فرشته ها آمده بودند تا به همه کمک کنند . پرنده ها ، به آدمها ، به گیاهان ، به مداد رنگی ها ، نقاشی ها ،شعرها ، کتابها ، نان ها ، دستها ، چشم ها . به باد به ابر به آب به باران به خاک . به بادکنک ها و بادبادک های رنگی هم !
اما فرشته ها آنقدر در روی زمین کار داشتند و آنقدر ماندند که دیگر نتوانستند یه آسمان برگردند . پس تصمیم گرفتند ، وقتی که کمی آرامش به خانه ها برگشت و ماه توانست آدمها را عاشق کند، نامه رسان شوند . چون بین آدمها فاصله زیادی افتاده بود . حتی بین پرنده ها و آسمان ، بین میوه ها و درخت ها . بین آبها و رودخانه ها هم .
و حالا در سراسر دنیا تمام نامه رسان ها ، فرشته اند .
از کتاب ببخشید هواپیماهای ما شهر شما را ویران کردند هیوا مسیح
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند
از شمس الدين محمد حافظ
amen برای
... وبدین سان من در دنیا بیش از هرکس درباره تو میدانم . تو خیلی بیش از حد تصور گناه کرده ای و خیلی بیش از آنکه به تصور آید معجزه کرده ای . تو برای رسیدن به آسمان از اعماق جهنم خیز برداشتی . همیشه به من می گفتی :
(( هر اندازه مبدا حرکت پایین تر باشد به همان اندازه صعود بیشتر می شود . شایستگی یک فرد مبارز در تقوا و فضیلت او نیست بلکه در پیکاریست که برای تبدیل به بی عفتی ، بی همتی ، بی اعتقادی و خباثت به تقوا و فضیلت انجام می دهد . یک روز یک ملک مقرب سمت راست خداوند جای می گیرد اما نه او میکائیل است و نه جبرئیل . بلکه او ابلیس است که سر انجام توانسته سیاهی نفرت انگیزش را به نور و روشنایی تبدیل کند . ))
من حیرت زده به تو نگاه می کردم و می اندیشیدم که : (( شنیدن این سخنان چه شیرین است ! پس گناه هم می تواند برای رساندن آدمی به خدا تبدیل به یک باریک راه شود ؟! پس گناه کار هم می تواند به رستگاری امیدورا باشد ؟!))
از سرگشته ی راه حق نیکوس کازانتزاکیس
من غلام قمــــــــــــــرم غیر قمر هیچ مـــــــــگو پیش من جز سخن شمع وشکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مــــــــــــــــــــگو ور از این بی خبــــــــــــری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مـــــــــرا دید و بگفت آمدم نعــــــــــــــــره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر مـــــــی ترسـم گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مــــــــــگو
من به گوش تو سخنهای نهان خواهـــــم گفـت سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
قـــــــــــمری جــــــان صفتی در ره دل پیدا شـد در ره دل چه عـــــــــزیز است سفر هیچ مگو
گفتم ای دل چه مه است این دل اشارت می کرد که نه اندازه توســــــــت این بگذر هیچ مـگو
گفتم این روی فرشته است عجب یا بـــشر است گفت این غیر فرشته است وبشر هیچ مـگو
گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهــــــــم شــد گفت می باش چنین زیـر و زبر هیچ مـــــگو
ای نشسته تو در این خانه پر نقـــــــــــش و خیال خیز از این خانه برو رخــــــــت ببر هیچ مگو
گفتم ای دل پدری کن که نه این وصـف خداست گفت این هست ولی جـــــان پدر هیچ مگو
از مولانا جلال الدین محمد بلخی
فیلم با تصاویر محو و نا متمرکز از بارش برف ، خط لاستیک ناشی از ترمز شدید و نورهای چشمک زن آغاز می شود . در همین حال نوشته های عنوان بندی آغازین را می بینیم .
تصویر سیاه می شود .
گراهام (صدا روی تصویر ) : حس لمس کردنه .
ریا (صدا روی تصویر ) : چی ؟
گراهام (صدا روی تصویر ): تو هر شهر واقعی وقتی راه می ری به
آدم های دیگه میخوری ، باهاشون برخورد می کنی ، امــــــــــا تو
لس آنجلس هیشکی لمست نمی کنه .
تصویر واضح می شود
داخلی ـ ماشین سدان ریا ـ شب
نمای نزدیک از گراهام . او روی صندلی کنار راننده نشسته . نور قرمز روی شیشه صندلی جلو افتاده ، او یک مرد سیاه پوست چهل و چند ساله است و به جایی خیره شده . گراهام یا گیج و بهت زده است یا عمیقا به چیزی فکر می کند.
گراهام : ما همیشه پشت این فلز و شیشه ایم ، فکر کنـــم
دلمون اونقدر برای این تماس لک زده که با هم تصـــــــــــادف
می کنیم . فقط برای اینکه یک چیزی را حس کنیم .
......
از پل هاگیس و رابرت مورسکو (فیلمنوشت crash)
کـــــنون ای خـــــــــــردمند وصف خرد بدین جایگه گفتن انـــــــــــدر خورد
کنــــــــــــــون تا چه داری بیار از خـرد که گوش نیوشـــــــنده زو برخورد
خرد برتر از هــــــــــــــــــرچه ایزد بـداد ستایـــــــــــش خرد را به از راه داد
خرد رهنمای و خرد دلـــــــــــــگشای خرد دستگبرد به هر دو ســــــرای
ازو شادمانی وزویت غــــــــــــمیست وزویت فزونی وزویت کمـــــــــیست
خرد تیـــــــــــــــــره و مـرد روشن روان نباشد همی شــــــادمان یک زمان
چه گـــــفت آن خردمــــــــــند مرد خرد که دانا زگــــــــــــــــــفتار او برخورد
کســـــــــــــی کو خرد را ندارد ز پیش دلش گردد از کرده خویـــــش ریش
هشــــــــیوار دیوانــــــــــــــــه خواند ورا همان خویش بیگـــــــــــانه داند ورا
ازویی به هرد و ســــرای ارجمنــــــــــد گسسته خرد پای دارد به بــــــند
خرد چشم جانســــــــــت چون بنگری تو بی چشم شادان جهان نسپری
نخست آفرینش خرد را شــــــــــــــناس نگهبان جانست و آن سه پـــــاس
سه پاس تو چشم است و گوش و زبان کزین سه رسد نیک وبد بی گـمان
خرد را و جان را که یـــارد ســــــــــــتود و گر من ستایم که یارد شـــــنود
حکیما چو کـس نیست گفتن چه سود ازین پس بگو کافرینـــــش چه بود
تویی کـــــــــــــــرده کردگـــــــــــار جهان ببینی همی آشــــــــــکار و نهان
به گفتار داننـــــــــــــــــــــدگان راه جوی به گیتی بپوی و به هر کس بگوی
زهر دانشی چون سخن بشــــــــــنوی ازآموخـــــــــــــتن یک زمان نغنوی
چـــــــــــــــو دیدار یابی به شاخ سخن بـــــــــدانی که دانش نیابد به بن
از حکیم ابو القاسم فردوسی
موج می آمد چون کوه و به ساحل می خورد
از دل تیره امواج بلند آوا ،
که غریقی را در خویش فرو می برد و غریوش را فرو می کشت
نعره ای خسته و خونین بشریت را به کمک می طلبید:
((آی آدمها ......آی آدمها ))!
ما شنیدیم و به یاری نشتابیدیم
به خیالی که قضا ، به گمانی که قدر بر سر آن خسته گذاری بکند
دستی از غیب برون آید و کاری بکند
هیچ یک حتی از جای نجنبیدیم
آستین ها را بالا نزدیم
دست آن غرقه در امواج بلا را نگرفتیم
تا از آن مهلکه شاید برهانیمش به کناری برسانیمش
موج می آمد چون کوه و به ساحل می ریخت
با غریوی که به خاموشی می پیوست
با غریقی که در آن ورطه به کفها ، به هوا ، چنگ می زد می آویخت
ما نمی دانستیم این که در چنبر گرداب گرفتار شده است
این نگونبخت که اینگونه نگونسار شده است
این منم
این تو
آن همسایه
آن انسان
این مائیم
ما همان جمع پراکنده همان تنها
آن تنها هائیم
همه خاموش نشستیم و تماشا کردیم
آنصدا اما هرگز خاموش نشد
تا بدنیا دلی از هول ستم می لرزد !
خاطری آشفته است !
هر کجا دست نیاز بشری هست دراز!
آن صدا در همه آفاق طنین انداز است !
آه ،اگر با دل و جان گوش کنیم
آه ، اگر وسوسه نان را یک لحظه فراموش کنیم
((آی آدمها)) را می شنویم
در پی آن همه خون که بر این خاک چکید
ننگمان باد این جان !
شرممان باد این نان !
ما نشستیم و تماشا کردیم !
در شب تار جهان!
در گذرگاهی تا این حد ظلمانی و توفانی!
در دل این همه آشوب و پریشانی !
این که از پای فرو می افتد ...
این که بر دار نگونسار شده است...
این که با مرگ در فتاده است ...
این هزاران وهزار که فرو افتادند ...
این منم
این تو
آن همسایه
آن انسان
این مائیم
ما همان جمع پراکنده همان تنها
آن تنها هائیم
این همه موج بلا در همه جا می شنویم
((آی آدمها)) را می بینیم
نیک می دانیم دستی از غیب نخواهد آمد
هیچ یک حتی یکبار نمی گوئیم :
((با پریشانی و نادانی اینگونه مدارا نکنیم))
آستینها را بالا بزنیم !
دست در دست هم از پهنه آفاق برانیمش!
مهربانی را
دانایی را
به بلندای جهان بنشانیمش
(( آدمها .... موج می آید ))
از فریدون مشیری
جواب ها پر از تقلبند .
هنوز هم ((سوال ))،
پر از جوانی و خون و عمر از دست رفته است .
عشق در سوال سوال زنده می شود و
در جواب می میرد
هنوز هم برای فرار و دوری از نکبت زندگی
به سوال زنده ام .
همیشه به دست سوال گلی است که منتظر است
هنوز سوال جنگنده است .... رفیق !
جواب ها پر از تقلبند .
از زخم عقل مسعود کیمیایی
ظلمان مطلق نابينايي .
احساس مرگ زاي تنهايي.
چه ساعتي ست ؟ (از ذهنت مي گذرد )
چه روزي
چه ماهي
از چه سال كدام قرن كدام تاريخ كدام سياره ؟
تك سرفه ئي ناگاه
تنگ از كنار تو.
آه ، احساس رهايي بخش را هم چراغي .
از احمد شاملو
شهري فرياد مي زند :
آري
كبوتري تنها
به كنار برج كهنه مي رسد
ميگويد :
نه .
□
بهار ، از تنهايي ، زباني ديگر دارد
گل ساعت
مرگ روزها و اطلسي ها را
مي گويد
□
اين آواز را چگونه بشهر رسانيم ؟
كه آواز
در پشت دروازه هاي گمان
خواهد مرد
تو با خواب به شهر در آ
تا آواز در چشمانت مخفي باشد .
□
ماكه از ديروز گرم اتاق هاي استوايي آمده ايم
قرارمان
در آوازهاي صبح است .
از احمدرضا احمدي
|
|